|
عثمان بن حنيف انصارى در حكومت على عليه السلام فرماندار بصره بود. يكى از خانواده هاى محترم شهر، او را بمجلس عروسى دعوت نمود، فرماندار آن را پذيرفت و در مجلس وليمه شركت كرد. مدعوين همه از ثروتمندان و متمكنين شهر بودند، و از محرومين و تهيدستان كسى در آن مجلس دعوت نداشت . سفره رنگينى گسترده شد و فرماندار و ساير مهمانها در كنار آن نشستند و صاحبخانه با غذاهاى فراوان و رنگارنگ از فرماندار بگرمى پذيرائى كرد. خبر اين مجلس مجلل ، به على عليه السلام رسيد. نامه تندى به فرماندار نوشت و عمل او را اين چنين مورد انتقاد قرار داد: وم ظننت انك تجيب االى طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو. من گمان نمى كردم كه دعوت مردمى را براى صرف طعام اجابت مى كنى كه فقير و محرومشان را ميرانند و غنى و توانگرشان را ميخوانند. |

+ نوشته شده در شنبه
1387/10/07ساعت 1:25  توسط باقر
|
|
|
امام حسن عسكرى (ع ) فرمود: روزى پيامبر اسلام (ص ) با على (ع ) در مكانى نشسته بودند، شنيدند، شخصى فرياد مى زند (آنچه خدا بخواهد و محمد(ص ) بخواهد، و شخص ديگرى مى گويد: (آنچه خدا بخواهد و على (ع ) بخواهد). پيامبر(ص ) به او فرمود: محمد و على را قرين نام خدا نكنيد، بلكه بگوئيد هر چه خدا بخواهد يا على بخواهد مشيّت و خواست خدا، بر همه چيز قاهر و غالب است و چيزى در برابر و همتا و هم صف او، نيست ، محمد در برابر دين و قدرت خدا جز بسان مگسى كه در اين فضاهاى پهناور، حركت كند، نيست ، و على در برابر دين و قدرت خدا، جز بسان پشه اى در اين فضاهاى ناپيدا كرانه نيست (24). به اين ترتيب به جهانيان اعلام كرد، كه هيچگاه نام بنده خدا را با نام خدا قرين و كنار هم قرار ندهيد | |
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/10/04ساعت 1:17  توسط باقر
|
هنگاميكه حضرت يوسف پيراهن خود را بوسيله برادران براى پدرش فرستاد يعقوب پس از بينا شدن بوسيله آن پيراهن ، دستور داد همان روز براى حركت به طرف مصر آماده شوند. از شادى و انبساطيكه اين كاروان داشتند با سرعت بطرف مصر آمدند. اين مسافرت نه روز طول كشيد پدر رنج كشيده بريدار فرزند مى رود.
يوسف (ع ) با شوكت و جلال سلطنت از مصر خارج شد، هزاران نفر از مصريها به همراهى سپاه سلطنتى با او بودند. همين كه يعقوب چشمش به يوسف با اين وضع افتاد به پسرش يهودا گفت : اين شخص فرعون مصر است ؟ عرض كرد نه پدر جان او يوسف فرزند شما است .
حضرت صادق عليه السلام فرمود: وقتى يوسف پدر را ديد خواست به احترام او پياده شود ولى توجهى به حشمت و جلال خود نموده منصرف شد. پس از اسلام به پدر (و تمام شدن مراسم ملاقات ) جبرئيل بر او نازل گرديد، گفت : يوسف خداوند مى فرمايد چه باعث شد كه براى بنده صالح ما پياده نشدى اينك دست خود را بگشا. ناگاه نورى از بين انگشتانش خارج شد، پرسيد اين چه بود؟ چبرئيل پاسخ داد اين نور نبوت بود كه از صلب تو خارج گرديد به كيفر پياده نشدنت براى پدرت يعقوب .
خداوند نبوت را در فرزندان لاوى برادر يوسف قرارداد زيرا هنگاميكه برادران خواستند يوسف را بكشند، او گفت : (لا تقتلوا يوسف والقوه فى غيابت الجب ) نكشيد او را بياندازيد در قعر چاه و نيز موقعى كه يوسف برادر مادرى خود ابن يامين را نگه داشت ، هنگام بازگشت برادران به مصر لاوى چون خود را پيش پدر شرمنده مى ديد بواسطه از دست دادن برادر دوم گفت : (لن اءبرح الارض حتى ياءذن لى اءبى اءو يحكم الله و هو خير الحاكمين ) من از اين زمين (مصر) حركت نمى كنم مرگ اينكه پدرم اجازه بازگشت دهد يا خداوند حكمى (برجوع يا مرگ ) بنمايد او بهترين حكم كنندگان است .
خداوند به پاس اين دو عمل لاوى پيغمبرى را در صلب او قرار داد، حضرت موسى عليه السلام با سه واسطه از فرزندان اوست.گويند روزى يوسف آينه اى بدست گرفته جمال خود را در آن مشاهده كرد، زيبائى بى مانند، ديدگان خود يوسف را خيره نمود با خود گفت : اگر من غلام و بنده بودم چه قيمت گزافى داشتم ! به مال بسيار زيادى معامله مى شدم ، از اين رو كارش به جائى رسيد كه برادران او را به بيست و دو درهم ناقص و بى ارزش فروختند (و شروه بثمن بخس دراهم معدودة ) هنوز چنانچه قرآن گواه است خيرداران ميل زيادى به اين معامله نداشتند (و كانوا فيه من الزاهدين ) درباره خريدش بى ميل بودند.
(نام كتاب : داستانها و پندها جلد دوم/گردآورى : مصطفى زمانى وجدانى)
|
نظر خود را در رابطه با این داستان ذکر کنید؟برداشت شما از این داستان چیست؟ |
+ نوشته شده در شنبه
1387/09/16ساعت 3:5  توسط باقر
|
سيعد بن جبير نقل كرد كه عبدالله بن عباس وارد بر ابن زبير شد. ابن زبير باو گفت تو مرا به پستى و بخل نسبت ميدهى گفت آرى ، همانا شنيدم از رسول خدا(ص ) كه ميفرمود از دايره اسلام بيرونست كسيكه شكم خود را سير كند و همسايه اش گرسنه باشد ابن زبير گفت ابن عباس من چهل سالست كه بغض شما اهل بيت را در دل گفته ام ، سخنانى بين آنها گذشت ، ابن عباس از ترس جان خويش بطائف رفت در همانجا وفات يافت .
نظر شما در رابطه با نیکی به همسایه چیست؟ آیا شما نیز با احترام با همسایه تان رفتار می کنید؟ |
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/09/05ساعت 12:22  توسط باقر
|
|
ابن مسعود يكى از نويسندگان وحى بود؛ يعنى از كسانى بود كه هرچه از قرآن نازل مى شد، مرتب مى نوشت و ضبط مى كرد و چيزى فروگذار نمى كرد. يك روز، رسول اكرم به او فرمود:(مقدارى قرآن بخوان تا من گوش كنم ) ابن مسعود مصحف خويش را گشود، سوره مباركه نساء آمد، او مى خواند و رسول اكرم با دقت و توجه گوش مى كرد، تا رسيد به آيه 41:(فَكَيْفَ اِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَجِئنابِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهيداً؛ يعنى چگونه باشد آن وقت كه از هر امتى گواهى بياوريم و تو را براى اين امت گواه بياوريم ). همينكه ابن مسعود اين آيه را قرائت كرد، چشمهاى رسول اكرم پر از اشك شد و فرمود:(ديگر كافى است ) |
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/27ساعت 13:34  توسط باقر
|
|
|
ابن ابى العوجاء از ماديهاى معروف زمان امام صادق (ع ) بود كه خدا و هر گونه دين را انكار مى كرد، و تا مى توانست با اسلام مبارزه عقيدتى مى نمود. روزى به امام صادق (ع ) گفت : شما درباره اين آيه قرآن (آيه 56 سوره نساء) چه مى گوئيد كه مى گويد: كلما نضحت جلودهم بدلنا جلودا: (هرگاه پوستهاى تن دوزخيان در دوزخ بريان گردد (و بسوزد) پوستهاى ديگرى بجاى آن قرار مى دهيم ). سؤ ال من اين است كه پوستهاى ديگر چه گناهى كرده اند كه بايد بسوزند؟ امام فرمود: عجبا! اين پوست جديد همان پوست اول است ، و در عين حال غير از آن است . ابن ابى العوجاء گفت : روشنتر بيان كن تا بفهمم . امام فرمود: آيا ديده اى كه مردى خشتى را مى شكند و سپس آب به آن مى ريزد و آن را گل مى كند، و آنگاه به صورت اولش درمى آورد، آيا اين خشت جديد همان خشت اول نيست و در عين حال غير از آنست ؟! ابن ابى العوجاء از اين بيان ، قانع شد، و گفتار امام را تحسين كرد. |
|
+ نوشته شده در شنبه
1387/08/18ساعت 7:32  توسط باقر
|
|
مردى خدمت حضرت رسول (ص ) آمد و عرض كرد مرا راهنمائى كن به نافعترين كارها حضرت فرمود: اصدق و لا تكذب و اذنب من المعاصى ما شئت راستگوئى را پيشه كن و از دروغ بپرهيز هر گناه ديگرى مى خواهى انجام ده ، از اين سخن مرد در شگفت شد و فرمايش آنجناب را پذيرفته و مرخص گرديد. با خود گفت پيغمبر(ص ) مرا از غير دروغگوئى نهى نكرده پس اكنون بخانه فلان زن زيبا مى روم و با او زنا مى كنم همينكه بطرف خانه او رفت فكر كرد اگر اين عمل را انجام دهد و كسى از او بپرسد از كجا ميآئى نمى توانم دروغ بگويد و بر فرض راست گفتن به كيفر شديد و بدبختى بزرگى مبتلا مى شود. لذا منصرف شد. باز فكر كرد گناه ديگرى انجام دهد همين انديشه و خيال را نمود در نتيجه از همه گناهان بواسطه ترك و دروغ دورى جست . |
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/13ساعت 23:20  توسط باقر
|
+ نوشته شده در جمعه
1387/07/12ساعت 23:17  توسط باقر
|
در آن ايام ، شهر كوفه مركز ثقل حكومت اسلامى بود. در تمام قلمرو كشور وسيع اسلامى آن روز، به استثناى قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته بود كه چه فرمانى صادر مى كند و چه تصميمى مى گيرد.
در خارج اين شهر دو نفر، يكى مسلمان و ديگرى كتابى (يهودى يا مسيحى يا زردشتى ) روزى در راه به هم برخورد كردند. مقصد يكديگر را پرسيدند، معلوم شد كه مسلمان به كوفه مى رود و آن مرد كتابى در همان نزديكى ، جاى ديگرى را در نظر دارد كه برود. توافق كردند كه چون در مقدارى از مسافت راهشان يكى است با هم باشند و با يكديگر مصاحبت كنند.
راه مشترك ، با صميميت ، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طى شد. به سر دوراهى رسيدند، مرد كتابى با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفيق مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت و از اين طرف كه او مى رفت آمد.
پرسيد: مگر تو نگفتى من مى خواهم به كوفه بروم ؟
چرا.
پس چرا از اين طرف مى آيى ؟ راه كوفه كه آن يكى است .
مى دانم ، مى خواهم مقدارى تو را مشايعت كنم . پيغمبر ما فرمود:(هرگاه دو نفر در يك راه با يكديگر مصاحبت كنند، حقى بر يكديگر پيدا مى كنند)، اكنون تو حقى بر من پيدا كردى . من به خاطر اين حق كه به گردن من دارى مى خواهم چند قدمى تو را مشايعت كنم . و البته بعد به راه خودم خواهم رفت .
اوه ! پيغمبر شما كه اين چنين نفوذ و قدرتى در ميان مردم پيدا كرد و به اين سرعت دينش در جهان رايج شد، حتما به واسطه همين اخلاق كريمه اش بوده .
تعجب و تحسين مرد كتابى در اين هنگام به منتها درجه رسيد كه برايش معلوم شد، اين رفيق مسلمانش ، خليفه وقت (على بن ابيطالب عليه السلام -) بوده . طولى نكشيد كه همين مرد، مسلمان شد و در شمار افراد مؤمن و فداكار اصحاب على عليه السلام قرار گرفت.
برداشت شما از این داستان چیست؟شما می توانید نکته هایی را که از این داستان برداشت کرده اید را در قسمت نظرات ایراد بفرمایید.
|
+ نوشته شده در جمعه
1387/07/12ساعت 22:58  توسط باقر
|
جبهه ى على(ع) يك جبهه ى حقيقتاً قوى بود . كسانى مثل عمار، مثل مالك اشتر، مثل عبداللّه بن عباس ، مثل محمّدبن ابى بكر، مثل ميثم تمار، مثل حجربن عدى بودند؛ شخصيتهاى مؤ من و بصير و آگاهى كه در هدايت افكار مردم چه قدر نقش داشتند. يكى از بخشهاى زيباى دوران اميرالمؤ منين البته زيبا از جهت تلاش هنرمندانه ى اين بزرگان ، اما درعين حال تلخ از جهت رنجها و شكنجه هايى كه اينها كشيدند ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/06/31ساعت 17:10  توسط باقر
|